تبليغاتX
جنون سرگردان

جنون سرگردان
ادبی (شعر)
کبوترانه بر این آستان رهایم کن

مرا به خویش بخوان مهربان صدایم کن


شبیه ماه که بر دست شاخه می روید

بگیر دست مرا با خود آشنایم کن


شما غریبه نبودید با دلم هرگز

یکی از این همه همسایه ام دعایم کن


همیشه سایه ی یک درد بر سرم جاری است

از این غریبه ی نامهربان جدایم کن


ضریح چشم تو را دست بر نمی دارم

گره ز کار دلم باز کن رهایم کن...




[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 0:9 ] [ مهری جهانگیر ] [ ]

هوالعزیز

 


بشکن حریم حرمت شب‌های ناب را

خورشید تا همیشه برافکن نقاب را

 

بگشای رو به آینه‌ای روشن و زلال

این چشمهای خسته و لبریز خواب را

 

تنها منم نگاه تو را آه می‌کشم

جز این سبوی تشنه که می‌داند آب را

 

تا کی مگر به ساحل آرامشی رسم

عمری چو موج می‌دوم این اضطراب را

 

میلاد سرخ حادثه را گریه می‌کنم

وقتی غروب بدرقه کرد آفتاب را...




 



[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 21:33 ] [ مهری جهانگیر ] [ ]

  

هرشب ازٱیینه می گیرم سراغ چشم تو

خویش را گم کرده ام درکوچه باغ چشم تو

 

شیخ دنبال تو می‌گردید و من دنبال خویش

 او چراع دل به دست و من چراغ چشم تو

 

طعم لبخند تو دارد گریه‌های هرشبم

مثل بارانی که می‌بارد به باغ چشم تو

 

تا ابد آواره می‌گردم به دنبال دلم

بر لبم نام تو در دستم چراغ چشم تو...




[ سه شنبه دهم آبان 1390 ] [ 0:15 ] [ مهری جهانگیر ] [ ]

غیر از سکوت و درد که می کشتمان نبود

جز سایه ای سیاه کسی پشتمان نبود


دستانمان شبیه یتیمان بی علی

حتی نگین اشک بر انگشتمان نبود


ما جرعه جرعه در عطش خویش سوختیم

آبی برای آتش زرتشتمان نبود


روزی که مشت بسته ما نیز باز شد

دیدند غیر نام تو در مشتمان نبود






[ چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389 ] [ 18:29 ] [ مهری جهانگیر ] [ ]
 
 

در دلم غمي دارم غير از آن چه مي داني

غير از آن چه مي بيني، غير از آن چه مي خواني


نشئه اي غزل جوشم در تلالو نامش

بر لبم نمي رويد جز همان كه مي داني


گيسوي پريشانم آتشي رها در باد

يك جنون سرگردان در مصاف ويراني


اي محال ناممكن مثل ماه دور از دست

در نظر چه نزديكي در سفر چه طولاني


از ازل همين بودم تا ابد همان هستم

من همين كه مي بيني من همان كه مي داني




[ سه شنبه نوزدهم مرداد 1389 ] [ 15:20 ] [ مهری جهانگیر ] [ ]
 

شب پر است از ستاره هاي عبوس

روز اما پر است از كابوس


خون ما هم به گردنش افتاد

قاتل پير عهد دقيانوس


چه نيازي شهيد را به كفن

جامه پاره بر تن طاووس


گندم ما در آسياب افتاد

بي جهت نيست خنده ناقوس


دست در دست آفتابم من

روز روشن چه حاجت فانوس


اشك من روي شانه اش خم شد

مهر ساحل نماز اقيانوس


عشق تنها دليل بودن من

معني تازه يافت در قاموس





[ سه شنبه نوزدهم مرداد 1389 ] [ 15:18 ] [ مهری جهانگیر ] [ ]




هرجا بروي به جز سياهي نيست

جز اين شب تيره سرپناهي نيست


لبخند بزن دل صبور من

وقتي كه براي گريه چاهي نيست


از هر طرفي دچار بن بستي

زندان تو را گريزگاهي نيست


كوهي ست به دوش مي بري اما

اين كوه به غير برگ كاهي نيست






[ سه شنبه نوزدهم مرداد 1389 ] [ 15:16 ] [ مهری جهانگیر ] [ ]



كدخداي ده ما گرگ چراني كرده ست

گرگ يك عمر بر اين گله شباني ست


كاروان زخمي و دلمرده و سرگردان است

دزد با قافله سالار تباني كرده ست


باز باران علم گريه برافراشته است

باز چشمان كسي خانه تكاني كرده ست


عقل در محضر عشق تو به خاك افتاده ست

پير ما باز هم انگار جواني كرده ست


حق لگد كوب شد و ظلم به جا مانده هنوز

خواجه امروز عجب دادستاني كرده ست






[ سه شنبه نوزدهم مرداد 1389 ] [ 15:14 ] [ مهری جهانگیر ] [ ]



هرچند بي ترانه و بي بال و بي پرند

اين گام هاي خسته به زنجير خوشترند

با اعتماد پشت به آيينه هم مكن

اينجا برادران همه مصداق خنجرند

يوسف به قعر چاه اسارت پناه برد

از بيم گرگ ها كه شبيه برادرند

حتي دو چشم شب زده جغدهاي شوم

آبي تر از نگاه زلال كبوترند

حس مي كنم به آخر اين خط رسيده ام

اين واژه هاي خسته نفس هاي آخرند




[ دوشنبه یازدهم دی 1378 ] [ 0:0 ] [ مهری جهانگیر ] [ ]
پنهان شبیه سایه دراین خانه زیستند

معلوممان نشد که کجایندوکیستند

 

باران براین دیار تبسم نمی کند

نیلوفران تشنه به امید چیستند؟

 

دیگرنگاه پنجره درانتظار کیست؟

پروانه ها مسافراین کوچه نیستند

 

ازگونه های تشنه شبی کوچ کرده اند

برخشکسال عاطفه نم نم گریستند

 

جنگل به احترام گلی قد کشیده است

از آب ها بخواه که برپا بایستند






[ دوشنبه یازدهم دی 1378 ] [ 0:0 ] [ مهری جهانگیر ] [ ]
درباره وبلاگ